بی بی شهربانو (بخش سوم)

بی بی شهربانو  (بخش سوم)

طبرى در حواث سال سى و هفتم نويسد:

على بن ابى طالب عليه السلام پس از آنكه از صفين بازگشت جعدة بن هبيره مخزومى را به خراسان فرستاد؛ چون وى به ابر شهر رسيد ، مردم آن شهر كافر شده بودند و جعده را نپذيرفت . جعده نزد على عليه السلام بازگشت و او خليد بن قره يربوعى را بدانجا فرستاد خليد چندان نيشابور را در محاصره نگاه داشت تا با او آشتى نامه نوشتند . مردم مرو نيز با او از در آشتى درآمدند . وى در آنجا بر دو دختر از پادشاهزادگان دست يافت . و آنان را امان داد و نزد على فرستاد . على از آنها خواست تا مسلمان شوند و آنان را شوهر دهد . گفتند ما را به دو پسر خود به زنى ده ، على عليه السلام نپذيرفت . يكى از دهقانان ـ كه آنجا بود ـ گفت آنها را به من بده و اين مكرمتى است درباره من ، على آن دو دختر را بدان دهقان داد . دختران نزد او به سر مى بردند و براى آنان گستردنى حرير مى افكند و در آونِدزر به آنان خوراك مى داد . سپس به خراسان بازگشتند .

 

اما حريث بن جابر حنفى ظاهرا هيچ گاه از جانب على عليه السلام به حكومت خراسان منصوب نشده است . وى در جنگ صفين در ركاب على عليه السلام بود گويند او بود كه عبيداللّه بن عمربن خطاب را كشت . پس از شهادت على عليه السلام حريث از جانب زياد حكومت همدان را عهده دار شد . معاويه به زياد نوشت: حريث را از حكومت بردار؛ چه من نمى توانم كينه اى را كه در جنگ صفين از او به دل گرفته ام بزدايم . بدين ترتيب حريث به حكومت خراسان نرفته و اگر هم نامزد چنين سمتى گرديده ، مجال رفتن بدان ايالت را نيافته است .

گويا پردازندگان اين حديث ، چون با داستان اسير شدن دختران يزدگرد به دست عبداللّه بن عامر بن كريز روبرو شده اند ، جاى او را با حريث بن جابر عوض كرده اند؛

چه نمى خواسته اند شاهزاده اى ايرانى به دست اميرى عرب و عامل امويان اسير شودم . او را به اسارت عامل امير المؤمنين على عليه السلام درآورده اند تا از كرامت دختر كاسته نگردد .

بارى در اين سندها كسانى كه با خاندان پادشاهى ايران پيوند دارند ، بنى هاشم و تيره تيم و عدى هستند (پسران ابوبكر و عمر )؛ اما با گذشت زمان ، برخوردارى عرب از وصلت با پادشاه ايران به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله ، ابو بكر و عمر منحصر نمى شود و داستان پرداز ديگر روايتى مى سازد كه ابن خلكان آن را چنين ضبط كرده است:

مادر على بن الحسين عليه السلام عمه مادر يزد بن وليد اموى ، معروف به يزيد ناقص است؛ زيرا قتيبة بن مسلم باهلى امير خراسان ، چون شهرهاى ايران را يكى پس از ديگرى گشود و فيروز بن يزدجرد را كشت ، دو دختر او را براى حجاج بن يوسف فرستاد . حجاج در اين وقت امير عراق بود ، و قتيبه از جانب او حكومت خراسان را داشت . حجاج يكى از دو دختر را براى خود نگاه داشت و ديگرى را براى وليد بن عبدالملك فرستاد . و از او ، يزيد ناقص متولد شد . اين دختر ـ كه مادر يزيد بود ـ شاه فريده نام داشت . ۱

مى بيند كه چگونه داستانى بر پايه داستانى ديگر ساخته مى شود .

همين كه روايات شهربانو و زناشويى او با حسين بن على عليه السلام شهرت يافته است ، دوست داران دو شخصيت برجسته تيم و عَدِىّ نخواسته اند تنها بنى هاشم از افتخار زناشويى با خاندان شهرياران ايران برخوردار باشند ، ناچار دخترى از يزدگرد را به پسر ابوبكر و دختر ديگرى از او را به پسر عمر بخشيده اند . چون حكومت به امويان رسيده است ، هواداران اين تيره بر خود هموار نكرده اند كه فرزندان اُميّه از اين موهبت الهى بى نصيب بمانند ، بدين جهت دختر ديگرى براى يزدگرد ساخته ، او را به خانه خليفه زاده اموى فرستاده اند

گذشته از اين استنباطهاى تاريخى ، سندى ديگر در دست داريم كه نشان مى دهد تا آغاز سده دوم هجرى شهربانو و يا شاهزاده و يا شاهزاده خانم ايرانى در خاندان هاشمى شناخته نبوده است .

اين سند ، نامه اى است كه ابو جعفر ، منصور دوانيقى در پاسخ محمّد بن عبداللّه بن حسن ، نفس زكيه نوشته است . محمّد ـ كه خود را مهدى امت مى خوانده و دعوى امامت و خلافت داشته است ـ نامه اى به منصور مى نويسد . فضيلت خاندان خود را برمى شمارد و سرانجام ، منصور را به اطاعت خود مى خواند . منصور در پاسخ او نامه اى طولانى و تهديدآميز نوشته و در ضمن آن مى گويد:

پس از مرگ رسول خدا فاضل تر از على بن حسين در خاندان شما نزاييد و مادر او ام ولد بود .

نوشتن ام ولد ، تحقيرى است كه منصور به محمّد بن عبداللّه روا مى دارد .

اين نامه ـ كه طبرى آن را در حوادث سال يكصد و چهل و پنج هجرى آورده ـ نيم قرن پس از رحلت على بن الحسين عليه السلام نوشته شده است . بسيارى از هاشميان ـ كه در طبقه دوم پس از سول اكرم اند ـ زنده بوده اند . اگر داستان اسير شدن شهربانو و آوردن او به مسجد مدينه درست ، و اگر مادر على بن الحسين دختر يزد گرد پادشاه ايران بود ، منصور چنان عبارتى را نمى نوشت و اگر دروغ نوشته بود ، محمّد سخنش را در دهانش مى شكست و بدو پاسخ مى داد ، كه مادر على بن الحسين شاهزاده بوده است نه كنيز .

اين نامه ، سندى رسمى است كه قرنها پيش از اسناد مورد بحث ، نوشت شده است . به هر حال چنانكه آمد ، داستان شهربانو بر اساس چنين روايتهاى شبهه ناك است .

هيچ دور نيست كه در فتحهاى مدائن و نهاوند كنيزكانى به اسيرى رفته باشند ،

چنانكه مُجدلِدينِ سعيد از شعبى روايت كند:

در روز مدائن مسلمانان از كنيزان كسى تنى چند به اسارت گرفتند كه مادر من يكى از آنان است .

اين داستان نيز با در نظر گرفتن تاريخ تولد و مرگ شعبى قابل توجه است . و باز هم بعيد نيست كه در فتحهاى خراسان و شرق ايران ۲ ، زنانى اسير شده باشند . نيز دور نيست كه يكى از اين كنيزان ، به عادت مألوف خود را بزرگ زاده يا شاهزاده خوانده باشد ، و دور نيست كه امام حسين بن على عليه السلام يكى از اين دختران را به زنى گرفته و امام على بن الحسين از او متولد شده باشد .

اما اگر چنين حادثه اى رخ داده باشد ، در خلافت عثمان بن عفان بوده است نه در خلافت عمر بن الخطاب ، و آن زن ، بزرگ زاده اى ايرانى بوده است نه دختر يزدگرد پادشاه ۲ايران؛ چه شمار دختران يزدگرد معلوم است .

ظاهر عبارت مسعودى نشان مى دهد كه آنان سالها در مرو به سر برده اند و فرزندانى از آنان به جاى مانده است .

در پايان اين بحث ، تذكر نكته اى ديگر نيز لازم مى نمايد . و آن اينكه در كتاب شريف اصول كافى پس از نوشتن جمله ياد شده «فَخيرةُ اللّهِ منَ العَرَبِ هاشم» آمده است:

روايت كرده اند كه ابوالاسود در اين باره گفته است:

 

وَانَّ غُلاما بَينَ كِسْرى وَ هاشِمِ لأَكْرَمُ مَنْ نِيطَتْ عَلَيْهِ التَّمائم

ابوالاسود كه بود ، شخصيتى است حقيقى يا نه ، بدان كارى نداريم . اما خود استشهاد بدين بيت و اينكه مقصود از غلام ميان كسرى و هاشم ، امام على بن الحسين عليه السلام باشد ، كافى نيست ، چه رسد بدانكه چنين بيتى در ديوان فرزدق ديده

نمى شود ؛ چنانكه محقق فاضل و مصحح ارجمند مجلد چهل و ششم بحار در حاشيه صفحه چهار كتاب نوشته اند ، اين بيت به تنهايى در بعضى از كتابها به ابوالاسود نسبت داده شده و گويا ديرينه ترين مآخذ انتساب ، همان كتاب اصول كافى باشد .

سبك بيت و مضمون آن نيز با مولود خاندان امامت تناسبى ندارد . تعبير از تعويذبندى براى چنان مولود با خاندان پاى بند سنتهاى موروثى مناسب تر است تا با فرزند سومين امام . وَاللّهُ العالِم .

مى دانيم كه در داستانها و تعزيه ها مى گويند ، شهربانو در كربلا حاضر بود و پس از شهادت حسين بن على عليه السلام بر اسب او ـ كه ذوالجناح نام داشت ـ نشست و به ايران آمد و درون همين كوه فرو رفت .

اگر به بررسى در كتابهاى نسبتا معتبر بپردازيم ، به مطلبى روشن تر مى رسيم . ابن سعد نويسد:

پس از شهادت حسين عليه السلام ، زُيَيْد مُوَلاّى آن حضرت ، مادر على بن الحسين را به زنى گرفت و از او عبداللّه بن زُيَيد متولد شد و عبداللّه برادر مادرى على بن الحسين است .

و صدوق مى نويسد:

مادر على بن الحسين عليه السلام ، هنگام وضع حمل او درگذشت و كنيزى از كنيزان پدرش تربيت على را به عهده گرفت . على عليه السلام او را مادر خود مى دانست و چون دانست آن كنيز است و مادر او نيست ، او را شوهر داد . مردم مى گفتند على بن الحسين مادر خود را شوهر داده است .

شگفت است كه در صدر اين روايت ـ كه سند آن به سهل بن قاسم نوشجانى مى رسد ـ دو دختر يزدگرد به اسيرى عبداللّه بن عامر بن كريز در مى آيند و عبداللّه آن دو را نزد عثمان مى فرستد و عثمان يكى از دو دختر را به حسن عليه السلام و ديگرى را به

۱٫طبقات ، ج ۵ ، ص ۱۶۲ .

حسين عليه السلام مى بخشد ، هر دو دختر به هنگام اولين وضع حمل مى ميرند . تصور گروهى ديگر آن است كه شهربانو پس از حادثه روز دهم محرم خود را در آب انداخت و غرق شد .

با توجه به آنچه دكتر شهيدى نوشته اند ، داستان شهربانو افسانه است و واقعيت ندارد و بر فرض واقعيت ، مدفون بودن وى در فراز اين كوه توهّمى بيش نيست و آنانكه داستان شهربانو را واقعيت پنداشته اند ، مرگ او را به هنگام نفاس و يا به سبب غرق در آب دانسته اند .

بقعه بى بى شهربانو مدفن كيست؟

پس مزارى كه بر فراز اين كوه است ، مدفن كيست؟ مرحوم دكتر حسين كريمان ـ كه تحقيقات ارزشمندى درباره رى و تاريخ آن به عمل آورده است ـ نتيجه پژوهش خويش اين گونه به رشته تحرير درآورده است:

كوه بزرگ رى ـ كه امروز به نام كوه بى بى شهربانو شناخته شده است ـ در روزگار پيش از اسلام گورستان زردشتيان بوده است . در آيين زردشت دفن اموات در خاك روانيست . اين فرقه جسد مردگان را عرضه سگهاى گوشت خوار و پرندگان مى كردند تا طعمه آنها گردد ، سپس استخوان آن را در «استودان» ـ كه از سنگ يا گل آهك يا گل مى ساخته اند ـ قرار مى دادند .

از نويسندگان باستانى اسلامى نخستين كسى كه در اين باب به تصريح سخن گفته است ، ابودلف مسعر بن مهلهل خزرجى ينبوعى است .

ابودلف در رى با صاحب بن عباد ملاقات كرد و اين شهر را از نزديك بديد و قول وى را در باب رى حجت توان دانست ، و نويسندگان بزرگ اسلامى نيز همچون ياقوت ، مؤلف معجم البلدان از وى مطالب بسيار نقل كرده اند

مرده هاى خود را مى گذارند تا در برابر آفتاب موميايى شود ، يا آنكه مرغان طعمه خوار ـ كه هميشه در اطراف آن در پروازند ـ آنها را بخورند ، و بنا به دستور زردشت از لاشه هاى آنها ، آب ـ كه عنصر مقدسى است ـ آلوده نگردد .

چنانكه گذشت ، گوشت اجساد مردگان در اينجا طعمه حيوانات مى شد ، و استخوان آنها به استودانهاى ساخته شده ـ كه بر طبق دستور بند پنجاهم ونديداد از دسترس سگ و روباه و گرگ محفوظ و از آب باران در امان بود ـ منتقل مى گرديد .

قدمت رواج اين رفتار با مردگان در ميان مغان پيشينه اى ديرينه دارد . هردوت ـ كه وى را پدر تاريخ لقب داده اند ـ در مقام ذكر مردگان ايرانيان گفته است:

جسد مردگان بايد قبل از دفن كردن به وسيله سگى يا پرنده اى شكارى قطعه قطعه شود . در مورد مغان من اطمينان دارم كه آنها با مردگان خود چنين مى كنند؛ زيرا اين عمل را در منظر عام انجام مى دهند . در هر حال ، پارسيها جسد مردگان خود را قبل از مدفون كردن در خاك با موم اندوده مى كنند .

از اين قول چنين بر مى آيد كه اين شيوه مغان بوده ، نه عامه مردم؛ چنانكه گيرشمن ، ايران شناس معروف ، نيز ذكر كرده است:

درباره اصل دين آنان [مغان] ـ كه با پارسايان فرق داشته ـ اطلاعات اندكى در دست است … در برابر پارسيان ـ كه مردگان خود را دفن مى كردند ـ ، مغان اجساد را در معرض سباع يا طيور طعمه خوار مى گذاشتند تا آنها را پاره كنند … .

گويا تعميم اين عمل در ميان مردم ايران از عهد اشكانيان است ، و نيلسون دوبواز در كتاب تاريخ سياسى پارت نوشته است:

در سال ۲ ب . م فرا آتاسيس با موزا مادر خود مزاوجت كرد . اين عمل ـ كه در نظر يونانيان و روميان بسيار ناپسند و وقيح بود ـ نشان مى دهد كه در عقايد مذهبى

زردشتى مردم ايران در آن زمان تغييرات عمده اى به ظهور پيوسته بود … رسم دفن كالبد اموات در دخمه هاى سنگى نيز متروك شده و طريقه عرضه كردن اجساد به هوا و آفتاب و ريختن استخوانها در چاله هاى سنگى معمول شده است .

به هر حال در شهر رى تاريخ اين عمل به ميزان تاريخ پيدايى مغان قدمت دارد .

از بررسيهاى باستان شناسى برمى آيد كه اشكانيان قبل از تاريخ مذكور در قول نيلسون دوبواز مرده ها را در تابوتهاى سفالى مى نهادند و در مدفنها دفن مى كردند و بدين سبب است كه اين تابوتها به دست ما رسيده است .

قبورى كه در كوه سرسره يا دزرشكان قديم

از قبل از اسلام به دست آمده و بر خلاف شيوه عرضه اجساد به جانوران ـ كه روش زردشتيان است ـ اموات در آنجا مدفون شده بوده اند ، بى گمان متعلق به همين عهد است .

سياحان خارجى مانند فووريه و جاكسن و مارسل ديولافوا و امثال ايشان قلعه گبرها را ـ چون معروف بود ـ در سفرنامه خويش ذكر كرده اند؛ لكن برخى بناها ـ چون براى ايشان شناخته نبود و مورد استفاده آن را نمى دانسته اند ـ ذكر آنها در سفرنامه هاى ايشان به چشم نمى خورد .

و نيز از اين قبيل است ، بناى واقع در دامنه جنوبى كوه رى ، بر فراز صخره اى كوهستانى كه از دامنه كوه پيش آمده ، و آن را در چند قرن اخير ، بدون هيچ سندى ، بقعه بى بى شهربانو دختر يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى و مادر حضرت سجاد عليه السلام دانسته ، و به وى نسبت داده اند .

در هيچ يك از منابع باستانى ، از كتب تواريخ و رجال و مسالك و تراجم احوال ذكرى از مدفون بودن آن بانو در اين مكان نيست ، و حتى عالم شيعى بزرگوار ، شيخ

صدوق ، كه به زمان صاحب بن عباد مى زيست ، و كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام را براى صاحب ـ كه نيز در آن شهر مقيم بود ـ فراهم آورد ، در اين كتاب صريحا گفته كه اين بانو در هنگام زادن امام سجاد عليه السلام درگذشت . بدين قرار:

چون عبداللّه بن عامر كريز خراسان را فتح كرد ، دو دختر از يزد جرد بن شهريار پادشاه عجم به دست آورد ، و آنها را نزد عثمان بن عفان فرستاد ، او يكى را به حسن و يكى را به حسين عليهماالسلام بخشيد؛ اين دو دختر در نزد اين دو بزرگوار در حالت نفاس رحلت كردند و آن دخترى كه مصاحب حضرت حسين عليه السلام بود در حالت نفاس على بن الحسين عليه السلام وفات يافت .

ابودلف نيز ، چنانكه گذشت ، همه آثار اين كوه را آثار فرس و استودانهاى آنها دانسته است .

معلوم نيست كه اين كوه را كه اختصاص به زردشتيان داشته ، در نقطه اى كه از اطراف به دخمه گبرها و استودانهاى ايشان مى كشد چه فضيلت بوده است تا مدفن عروس گرامى خاندان نبوت گردد؟!

احتمال ضعيفى رفت كه ظاهرا گويا اينجا استودان هرمز پسر يزدگرد دوم و سه تن افراد خاندان او ، كه در رى به قتل رسيده اند ، بوده است و وجه اين احتمال اتحاد نام پدر آنهاست .

اين حقيقت ، يعنى جعل سمت اسلامى براى اماكن زردشتى ، اختصاص به رى و اين مكان ندارد . از آن روزگار كه جمعى از فرزندان معصومان و امامزادگان عليه السلام از ستم و جور امويان و عباسيان و عمال و حكام جابر ايشان براى حفظ جان خويش به سرزمين ايران پناه آوردند ، و در اين خاك زيستند و درگذشتند و مدفون شدند ، جهت آنها مزارها و مطافها و گنبدها به وجود آمد ، زردشتيان ـ كه از علاقه خاص مردم اين سرزمين به اهل بيت پيامبر اسلام ـ صلوات اللّه عليه و عليهم ـ آگاهى داشتند

بسيارى از اماكن خويش را از استودآنهاو آتشكده ها و غيره براى محفوظ ماندن از خرابى به صورت امامزادها در آوردند ، و به نام بقعه هاى فرزندان امامان معروف و مشهور ساختند .

استاد پورداود ـ كه در اين زمينه ها توغلى داشت ـ نوشته است:

بسيارى از امامزاده هاى ايران ـ كه در همه جاى اين كشور ، در كوه و دره و دشت ديده مى شود ـ در پارينه ، آتشكده يا پرستشگاهى بود كه امروزه به نام و عنوان ديگرى ، زيارتگاه و طرف توجه مردم مى باشد . 

نيز استاد كريمان معتقد است كه مقبره بى بى شهربانو معبد ناهيد است و يكى از پرستشگاههاى زردشتيان . همچنين بيان مى دارد كه چه بسا در قرون چهارم به بعد هجرى امواتى از مسلمين نيز در آن دفن كرده باشند . 

 

ادامه در بخش چهارم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *