بی بی شهربانو (بخش دوم)

بی بی شهربانو  (بخش دوم)

در بحارالانوار روايتى ديگر به نقل از محمّد بن جرير رستم طبرى مى بينيم . در اين روايت ، داستانْ رنگ ديگرى گرفته و با آب و تاب بيشترى نقل شده است:

عمر مى خواهد زنان اسير را بفروشد ، امير المؤمنين على عليه السلام مانع مى شود و بدو مى گويد از پيغمبر شنيديم كه بزرگان قوم را هر چند مخالف شما باشند گرامى بداريد .

 

چنانكه مى بينيم اينجا ديگر داستان شهربانو تنها نيست . داستان همه زنان ايرانى است كه اسير شده اند .

سپس مى فرمايد من سهم خود را از اين اسيران بخشيدم . بنى هاشم مى گويند ما هم سهم خود را بخشيديم ، مهاجر و انصار هم مى گويند ما هم سهم خود را بخشيديم . عمر به على عليه السلام پرخاش مى كند كه چرا به خاطر عجمان با من مخالفت مى كنى .

روايت طولانى است و آثار پرداخت شعوبيان به خوبى در آن نمايان است .

مضمون روايتها با همه دستكارى كه در آن كرده اند ، چنان شگفت و ناپذيرفتنى است كه از صدها سال پيش محدثان و نسب دانان بر آن خرده گرفته و به انكار برخاسته اند .

سيد احمد بن على داودى مؤلف عمدة الطّالب فى أنساب آل ابى طالب در اين باره نظرى جالب دارد كه براى تكميل اين قسمت از بحث و نيز آشنايى با شيوه بحثهاى

ديرين ، نوشتن آن بى فايده نيست . وى گويد:

خداوند ، على بن الحسين را به فرزند زادگى پيغمبر از پادشاه زادگى مجوس بى نياز فرموده است ، آن هم دخترى كه بر سنت اسلامى متولد نشده است . اگر پادشاهى موجب شرف بود ، بايست عجم بر عرب و نى قحطان  بر بنى عدنان فضيلت داشته باشند .

گروهى از عوام و دسته اى از حسينيان بدين نسبت فخر كرده اند كه حسينيان نبوّت و پادشاهى را در خود جمع كرده اند . اين سخنى بى اساس است . نيز فاطمه دختر حسين بن على عليه السلام مادر فرزندان حسن مثنّى فرزند امام حسن عليه السلام است و چنانكه مى گويند مادر او مادر على بن الحسين است ۲ . پس اگر ولادت از كسرا فضيلتى بود ، بنى حسن نيز از چنين فضيلت برخوردارند . نيز حسن بن على عليه السلام بر برادر خود امام و طاعت او بر حسين واجب بود . و اين فضيلتى است كه فرزندان امام حسن عليه السلام مى توانند به رُخ حسينيان بكشند .

مشكل ديگرى كه در صورت پذيرفتن اين روايت با آن روبه رو خواهد شد ، اين است كه شهربانو چه سال و در كجا اسير شده؟ اگر جزء اسيران خراسان است ، خراسان را در دوره عثمان گشودند نه در خلافت عمر . پس در نتيجه ، آوردن شهربانو به مسجد مدينه و گفت وگو او با عمر نادرست خواهد بود . و اگر در عهد خلافت عمر اسير شده باشد ، اسيرى او در يكى از نبردهاى قادسيّه ، مدائن يا نهاوند بوده است كه در اين صورت ، داستان از دو جهت پذيرفتنى نيست :

نخست اينكه تاريخ نويسان هنگام شرح جنگهاى عرب و ايران ، داستان حركت و

عقب نشينى يزدگرد را از نقطه اى به نقطه ديگر به تفصيل نوشته اند . به موجب اين گزارشها يزدگرد و خاندان او هيچ گاه در ميدان نبرد نبوده اند . هنگامى كه جنگ قادسيّه آغاز شد ، يزدگرد در مدائن بود ، و پيش از آنكه مسلمانان به مدائن برسند ، به حُلْوان رفت . سپس از حلوان به قم و كاشان و از آنجا به اصفهان و كرمان و مرو افتاد . در اين عقب نشينيها يزدگرد نه تنها زنان و خويشاوندان و خزانه خود را همراه داشته است ، بلكه آشپزان ، رامشگران ، يوزبانان او نيز همراه وى بوده اند . پس دختر او چه وقت و در كجا و چگونه اسير مسلمانان شده است ؟

ديگر آنكه امام على بن الحسين بنابر مشهور در سال سى وهفتم هجرى متولد شده و بنابر قول صحيح تر ولادت او در سال چهل و ششم و يا چهل و هفتم از هجرت است .

عمر ـ چنانكه مى دانيم ـ در سال بيست و سوم هجرى كشته شد . بر فرض كه بگوييم شهربانو را در آخرين روزهاى زندگانى عمر نزد او به مدينه آورده اند ، از آن سال (بيست و سوم) تا سال سى و هفتم ـ كه سال ولادت امام على بن الحسين است ـ چهارده سال گذشته ، چگونه شهربانو در اين مدت نازا مانده است؟ اين حادثه ، هر چند محال نيست ، اما بسيار بعيد مى نمايد . اين هر دو استبعاد را مجلسى دريافته و بدان اشارت كرده است .

بر نخستين سند كه از شهربانو و گرفتارى او نام مى برد ، چنين اشكالها وارد است و چنانكه مى بينيم نه تنها از يك جهت ، بلكه از چند جهت در خور مناقشه است . پس ، مى توان گفت چنين حديثى پذيرفتنى نيست .

درست است كه اين حديث از محدثى بزرگوار چون كلينى روايت و در كتابى معروف چون الكافى نوشته شده ، اما مى دانيد كه حديثهاى گردآورده در كتاب شريف الكافى همه در يك درجه از درستى و صحت نيست

ديگر اينكه از زمان حادثه تا عصر كلينى دويست و پنجاه سال يا بيشتر گذشته و خدا مى داند در اين مدت دراز پيروان نِحْله هاى گوناگون چه حديثها ساخته و چه روايتها كه دگرگون كرده اند .

كلينى بسيارى از آن حديثها را كه خود مى شناخته و راويان آن را راستگو و قابل اعتماد مى دانسته در كتاب خود فراهم آورده است و چون معيار پذيرفتن حديث نزد ايشان اعتبار و يا وثاقت راوى بوده ، به جهات ديگر نمى پرداخته است .

اما نبايد از نظر دور داشت ، آن كس كه حديثى مى سازد و بر زبانها مى اندازد ، مى كوشد تا گوينده آن را كسى يا كسانى معرفى كند كه نتوان بر آنها انگشت نهاد . داستان آن همه حديث را كه مخالفان و معاندان در دفترهاى اصحاب ائمه عليهم السلامداخل كردند ، و بر ساختن آن حديثها موجب تَنّبُّه اصحاب و دقت آنان در ضبط حديث گرديد ، شنيده ايد و مى دانيد كه امام عليه السلام مغيرة بن سعيد را نفرين كرد كه در كتابهاى اصحاب پدرش روايتها نوشته كه امام آن را نفرموده بود .

اين روايتها گواه اين جعل و تخليطهاست . پس اگر ما حديث نقل شده در كتاب الكافى را نپذيريم و يا در پذيرفتن آن ترديد كنيم ، گردى بر دامن وثاقت كلينى و عظمت كتاب او نخواهد نشست؛ چه آن بزرگوار در عصر خود كوششى را كه مقدور بود كرده است .

گويا به خاطر همين ناسازواريهاى زمانى و مكانى است كه دسته اى ديگر از تاريخ نويسان اسيرى دختر يزدگرد را در عهد عثمان بن عَفان نوشته اند .

شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا از سهل بن قاسم نوشجانى چنين آورده است:

ـ امير اين خويشاوندى از كجاست؟ فرمود:

ـ هنگامى كه عبداللّه بن عامر بن كُريزْ خراسان را گشود ، بر دو دختر يزدگرد دست

يافت و آن دو را نزد عثمان بن عفان فرستاد . عثمان يكى از دو دختر را به حسين عليه السلام و ديگرى را به حسن عليه السلام بخشيد و اين دو زن به هنگام وضع حمل درگذشتند ، و پرستارى على بن حسين را يكى از كنيزكان پدرش به عهده گرفت . اما على بن حسين عليه السلام او را مادر خود مى دانست . چون بر وى معلوم شد كه مادر او نيست و كنيز اوست وى را شوهر داد . مردم پنداشتند على بن حسين مادر خود را شوهر داده است . سهل بن قاسم گويد هيچ كس از خاندان ابى طالب نماند جز اينكه اين حديث را از زبان من نوشت .

گمان مى رود داستان شهربانو بر پايه همين نقل و براساس رفتن پسر عامر به خراسان پديد آمده است . طبرى در حادثه هاى سال سى و دوم هجرى نويسد:

عبداللّه بن عامر بن كُريز با مردم اَبرشهر آشتى كرد ـ جنگ نكرد ـ و آنان دو دختر از خاندان كسرا به نامهاى بابونج و طهمينج (بابون ه و تهمينه ) بدو دادند .

و در روايت ديگرى از صلت بن دينار نويسد:

پسر عامر عبداللّه بن خازم را به سرخس فرستاد . او دو دختر از خاندان كسرا به دست آورد . يكى را به نوشجان داد و ديگرى كه بابونه نام داشت مرد .

چنانكه مى بينيم در ضمن داستان سهل بن قاسم آمده است كه عثمان يكى از دو دختر يزدگرد را به حسن عليه السلام داد . به نظر مى رسد كه هم چشمى حسنيان با حسينيان موجب پديد آمدن چنين روايتى شده باشد . بايد ديد چرا مؤلف عمدة الطالب بر اين حديث دست نيافته است تا بداند جاى گله نيست ، حسنيان و حسينيان هر دو از مفاخرت زناشويى با خاندان يزدگرد برخوردار بوده اند

قسمت اخير روايت سهل بن قاسم «امام على بن الحسين كنيزى را كه پرستار او بود مادر خود مى دانست . و چون معلوم شد مادر او نيست ، او را شوهر داد» در خور توجه و دقت است .

خيال پرداز ديگرى كه نمى خواسته است افتخار زناشويى با خاندان شهريار ايران ، تنها نصيب فرزندان على شود ، داستان را دستكارى كرده و بدين صورت درآورده است:

قريش به فرزندانى كه از كنيز مى زادند اعتنايى نداشت ، تا آنكه از اين كنيزان سه تن كه بهترين مردم زمان خود بودند بودند زاييده شد: على بن الحسين ، قاسم بن محمّد بن ابى بكر ، و سالم بن عبداللّه بن عمر و داستان آنان چنين است كه:

در خلافت عمر سه دختر يزدگرد را به اسيرى نزد او آوردند . عمر خواست آنان را بفروشد ، على عليه السلام فرمود دختران پادشاهان را نمى فروشند . سپس خود بهاى آنان را پرداخت؟ و ميان حسين بن على و محمّد بن ابى بكر و عبداللّه بن عمر قسمت كرد و آن سه تن از اين سه دختر متولد شدند .

از آنچه درباره يزدگرد و حضور نداشتن خاندان او در ميدانهاى نبرد و ناممكن بودن اسيرى دختر يزدگرد در عهد عمر نوشتيم ، بى اساس بودن اين گفتار نيز روشن مى شود و بطلان آن نيازى به توضيح بيشتر ندارد؛ اما در ارشاد ، روايتى بدين مضمون مى بينيم .

على عليه السلام حريث بن جابر حنفى را به حكومت قسمتى از شرق فرستاد . حريث از آن سرزمين دو دختر يزدگرد را به اسيرى گرفت و نزد على عليه السلام روانه ساخت . على عليه السلام يكى را كه شاه زنان نام داشت به حسين داد و زين العابدين از او متولد شد . و ديگرى را به محمّد بن ابى بكر داد و قاسم از او متولد گرديد .

با اين روايت ، مشكل زمان كه در روايت الكافى ديده مى شد ، برطرف شده ، او

استبعاد فاصله ازدواج و تولد امام عليه السلام نيز از ميان رفته است؛ اما اين روايت نيز درست به نظر نمى رسد ؛ چه نام حريث بن جابر در شمار كارگزاران على عليه السلام ديده نمى شود . يعقوبى نويسد:

على عليه السلام پس از فراغت از جنگ جمل ، جعدة بن هبيرة بن ابى وهب المخزومى را به حكومت خراسان فرستاد . ماهويه مرزبان مرو نزد او رفت ، جعده نامه اى براى او نوشت و شرطهاى او را انجام داد و به او گفت خراجى را كه بر عهده دارد بفرستد . ماهويه مالى ، برابر آنچه درگذشته عهده داشت ، نزد او فرستاد .

چنانكه مى بينيم در نوشته يعقوبى نشانى از اسير گرفتن كسى نيست تا به دختر يزدگرد رسد ؛ اما طبرى و ابن اثير نوشته اند:

چون جعده نزد على عليه السلام بازگشت و او ، به جاى وى ، خليد بن قره يربوعى را فرستاد . خليد مردم نيشابور را محاصر كرد تا با او آشتى كردند .

و بلاذرى نويسد:

ماهويه مرزبان مرو در خلافت على بن ابى طالب نزد او به كوفه آمد . على عليه السلام فرمانى براى او نوشت كه دهقانان و اسواران و ده سالاران جزيه را بدو بپردازند ، ليكن خراسانيان نپذيرفتند . على عليه السلام جعدة بن هبيره مخزومى را بدانجا فرستاد ، ولى جعده كارى از پيش نبرد و خراسان پيوسته شوريده بود تا على عليه السلام كشته شد .

ابو عبيده گويد نخستين عامل على در خراسان ، عبدالرحمن بن ابزى مولاى خزاعه ، سپس جعدة بن هبيرة بن وهب بود . جعده متعرض كسانى كه از طاعت سرباز زده بودند نشد و خراج كسانى را كه در آشتى بودند گرفت و يك سال يا نزديك يك سال در خراسان بود .

چنانكه مى بينيم ، در اين سند نيز از اسارت دختر يزدگرد به دست جعده اشارتى

نيست و نيز معلوم نمى دارد كه جعده به مرو رسيده است يا آنكه مدت مأموريت خود را در نيشابور به سر برده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *