بی بی شهربانو (بخش اول)

بى بى شهربانو

در شمال امين آباد ، به فاصله يك كيلومتر و نيم ، در دامنه جنوبى كوه رى (= كوه بى بى شهربانو) بر فراز صخره اى كوهستانى كه از دامنه كوه پيش آمده ، بنايى با گنبد مينايى واقع است ، كه هنگام تابش آفتاب ، تلؤلؤ و درخشندگى جالب و زيبايى آن از فاصله هاى دور ، نظر هر بيننده را به سوى خود مى كشد . اين بنا را مردم محل ، آرامگاه بى بى شهربانو دختر يزدگرد سوم و زوجه حضرت امام حسين عليه السلام ، و مادر امام چهارم مى دانند .

 

انتساب اين مكان به بى بى شهربانو و اصولاً داستان بى بى شهربانو يكى از غوامض مسائل تاريخى اسلامى است و صورت معمايى حل ناشدنى به خود گرفته است . گروهى مادر امام چهارم را دختر يزدگرد ندانسته اند . فرقه اى ديگر كه وى را دختر اين پادشاه مى دانند ، نام ديگرى جز شهربانو به او داده اند . دسته سوم معتقدند كه بى بى شهربانو در هنگام ولادت حضرت سجاد درگذشته است .

شايد بهترين تحقيقى كه در اين باره صورت پذيرفته ، اثر محققانه استاد ارجمند و دكتر سيد جعفر شهيدى است كه ايشان در فصل اول از كتاب زندگانى على بن الحسين عليه السلام

سخنى مفصّل دارد كه بخشى از آن در اينجا آورده مى شود:

شهرت شهربانو ريشه اى هزار و يكصد ساله دارد ، و در قوت ، به درجه اى است كه بعضى از ترجمه نويسان معاصر نوشته اند:

مشيّت پروردگار بر اين بود كه اين بانو در ميان مردمى مشرك پرورده شود و از عيب كفر و بى دينى بر كنار ماند ، چنانكه مشيّتِ الهى محمّد را از شرك و كفر بركنار داشت!!

مادر بودن شهربانو دختر يزدگرد براى امام چهارم ، در باور عموم ، چنان مسلم و بلكه بديهى است ، كه اگر كسى در پذيرفتن آن ترديد كند ، گويى اصلى ثابت و ضروريى از ضروريات را منگر گشته است و در اين جهان ، سزاوار لعن و در آن جهان جاودان در دوزخ خواهد بود .

اما اگر پژوهشگرى اين شهرت دراز مدت را ناديده بگيرد و خوش باورى يا اعتماد محض را كنار نهد ، و آنچه را محدثان و تاريخ نويسان قرن سوم نوشته اند ، بى چون و چرا نپذيرد ، بلكه به سر وقت سندهاى آنان رود ، و با روش علمى به تحقيق در آن سندها بپردازد . سپس مضمون آن سندها را با قرينه هاى خارجى بسنجد ، براى او روشن خواهد شد كه داستان شهربانو مصداقى درست از اين مثل تازى است كه: «رُبَّ مشهُورٍ لا أصْلَ لَهُ» .

آرى داستان شهربانو را نخست پندارها و افسانه ها پديد آورده ، سپس واقعيت خارجى در پوشش خيال از ديده ها پنهان مانده است . آنگاه تذكره نويسان و مورخان بعد ، بى هيچ جست وجو گفته هاى پيشينيان را پذيرفته اند ؛ شايد بدان جهت كه داستان را در خور نقد علمى نمى ديده اند .

امروز هم بيشتر كسانى كه مى خواهند درباره امام على بن الحسين عليه السلام چيزى بنويسند و يا رويدادهاى عصر او را بررسى كنند ، ضرورتى نمى بينند كه در اين باره پژوهشى كنند . نيز روا نمى دارند كسى اين شهرت دراز مدت را نپذيرد . پندارى اگر داستان شهربانو درست نباشد ، منقصتى دامان خاندان امامت را خواهد گرفت ، يا به حشمت تيره اى بى حرمتى خواهد شد .

در اسناد دست اول و نزديك به عصر اول ، نام مادر امام چهارم بدين صورتها ديده مى شود:

شهربانو  ، شهربانويه  ، شاه زنان  ، جهان شاه  ، شهرناز  ، جهان بانويه  ، خَوْلَه  ، بَرَّه  ، سُلافه  ، غزاله  ، سلامه  ، حرار  ، مريم  و فاطمه.

از ميان اين چهارده نام كه نوشته شد ، شهربانو از همه مشهورتر است . شهرت

شهربانو تا بدانجا است كه مزارى هم به نام بى بى شهربانو در نزديكى شهر رى در دل كوه براى او و به نام او برپاست .

برپا دارندگان و زيارت كنندگان اين مزار گويند اين بانو پس از حادثه كربلا و شهادت امام حسين بر اسب او ذوالجناح نشتت و يكسره به ايران تاخت . در نزديكى رى ، بدين كوه رسيد و دشمن در پى او بود . شهربانو خواست بگويد اى (هو) ، مرا بگير! گفت اى كوه ، مرا بگير! كوه شكافته شد و او در دل كوه رفت .

پدر او را يزدگرد ، آخرين پادشاه ساسانى ، نوشجان از مردم خراسان  و شيرويه  پسر پرويز ، نوشته اند و مشهورتر از همه نام يزدگرد است .

اما شهربانو ـ كه گويند در كربلا حاضر بود ـ چگونه به ايران آمد؟ و يا اگر از عراق به حجاز رفت ، چرا از آنجا به ايران هجرت كرد و اين راههاى دراز را براى چه پيمود ، تا بدين سرزمين برسد و دشمن او را دنبال كند؟ و او از (هو) يارى بخواهد ، ليكن زبانش به خطا (هو) را (كوه) بگويد و كوه از هم باز شود و او را در شكم خود پنهان سازد؟! داستانى است كه افسانه پردازان بايد بدان پاسخ دهند و يا لااقل آن را روشن كنند .

اما نام شهربانو دختر يزدگرد ساسانى ، تنها در زيارت نامه ها و قصه هايى كه براى توجه شنوندگان مى نويسند نيامده ، چنانكه نوشتيم اين نام شهرتى هزار و يكصد ساله دارد نه تنها در بين مردم ، بلكه در كتابهاى تذكره ، رجال ، و تاريخ ، نوشته شخصيتهايى بزرگ و مشهور در جهان تشيع .

حال كه چنين است بايد ديد برابر اين اسناد ، دختر يزدگرد ـ آخرين پادشاه ايران پيش از اسلام ـ چگونه از ايران به حجاز و به مدينه رفته و زناشويى او با سيدالشهدا حسين بن على عليه السلام چسان بوده است؟ و اسنادى كه اين داستان در آنها آمده ، قابل

اعتماد است يا نه . و اگر محدثى ثقه آن را نوشته است ، نوشته او را در بست بايد پذيرفت؟ و يا بايد شيوه پژوهندگان عصر را در نقد علمىِ داستانها رعايت كرد؟ و يقين است كه صورت دوم مورد قبول همگان خواهد بود؛ زيرا آنچه در آن بحث مى شود ، حادثه اى تاريخى است ، نه حكمى الزام آور .

ديرينه تر سند كه گويد شهربانو در جنگ مسلمانان با ايرانيان اسير گرديد و او را به مدينه ، نزد عمر بردند ، كتاب بصائر الدّرجات محمّد بن حسن صفار قمى(م ۲۹۰ ق) است كه گويد:

دختر يزدگرد را به اسيرى نزد عمر آوردند .

چون طريق او در نقل اين روايت ، طريق كلينى و نقل از عمروبن شمر است و روايت او و كلينى هر دو يكى است ، از نوشتن عبارت

بصائر الدرجات خوددارى مى شود . پس از آن ، كتاب اصول كافى ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب كلينى است  . كلينى از طريق عمرو بن شمر از جابر بن عبداللّه چنين روايت كند:

چون دختر يزدگرد را بر عمر درآوردند ، دوشيزگان مدينه به تماشاى او آمدند . چون به مسجد درآمد ، مسجد به نور او روشن شد . چون عمر بدو نگريست ، وى روى خود را پوشاند و گفت «اف بيروچ باد هرمز ـ ابيروچ باد هرمز» عمر گفت مرا دشنام مى دهد ، و قصد كشتن او را كرد . امير المؤمنين عليه السلام او را فرمود:

تو چنين حقى ندارى. او را بگذار تا يكى از مسلمانان را به شوهرى اختيار كند . و او را بهره آن مسلمان از مال فيى ء  قرار بده

عمر دختر را آزاد گذاشت . او بيامد و دست خود را بر سر حسين عليه السلام نهاد .

امير المؤمنين پرسيد:

ـ نام تو چيست؟ گفت:

ـ جهان شاه . امام فرمود:

ـ نه . شهربانو!

سپس به حسين گفت: يا أبا عبداللّه ، او بهترين روى زمين را براى تو خواهد زاد ۱ .

اما اين حديث با چنين سند و متن پذيرفتنى نيست ، يا لااقل در پذيرفتن آن مى توان ترديد كرد . نيز قرينه هاى خارجى ـ چنانكه خواهيم نوشت ـ با آن سازش ندارد .

نخست از جهت سند در حديث بنگريم . راوى حديث عمرو بن شمر است كه نجاشى و ابن غضايرى او را بسيار ضعيف دانسته اند . و صاحب مرآة العقول و وجيزه بر ضعف او تصريح كرده اند . ۲ حديث از جهت متن نيز درخور بررسى است .

بار ديگر در اين عبارت بنگريد: «چون به مسجد درآمد ، مسجد به نور او روشن شد» . بايد پرسيد چرا مسجد روشن شد؟ مشعلى براى او افروختند؟ و يا او آفتابى يا ماهى بود ؟ مقام جاى مجازگويى نيست كه بگوييم اين عبارت چنان است كه بگويد «مجلس ما را به جمال خود نورانى كردى» . اين گونه تعبيرها مخصوص عبارتهاى مصنوع است نه روايت .

امام صادق عليه السلام در بيان اين حديث ، قصد عبارت پردازى و مديحه سرايى ندارد .

براى همين است كه مجلسى چون با چنين غرابتِ لفظ در حديث ، روبه رو شده ، عبارت را بدين گونه تفسير كرده است:

روشن شدن مجلس بدو ، يعنى مردمان ، به ديدن وى شادمان شدند .

اين تفسير مخالف ظاهر كلمه است . گذشته از روايت كافى و بصائر الدّرجات ، در روايت خرايج از جابر ، اين جمله چنين است «اَشرَقَ المَجلسُ بَضوء وَجهها» . و باز در ذيل اين روايت به نقل جابر ، مى بينيم كه:

عمر خواست او را به مزايده بگذارد . على عليه السلام گفت:

دختران پادشاهان را ، هر چند هم كه كافر باشند . نمى توان فروخت . او را به اختيار خود بگذار تا يكى را انتخاب كند . عمر چنين كرد و دختر نزد حسين بن على عليه السلام رفت و دست خود را بر دوش او نهاد و اين گفتگو (البته به فارسى درى) ميان آنان روى داد:

ـ چه نام دارى اى كنيجك؟

ـ جهان شاه .

ـ نه شهربانويه .

ـ آن خواهر من بود .

ـ راست گفتى .

فقره ديگر از عبارت حديث نيز شايسته تأمل است:

«دختران پادشاهان را هر چند كافر باشند ، نمى توان فروخت» . دختران پادشاهان اين امتياز را از كجا يافته بودند؟ آيا در زمان رسول خدا چنين حكمى تشريع شد ، يا عموم روايتى از پيغمبر يا ظاهر لفظى از قرآن بر اين حكم دلات دارد؟ .

جمله ديگر كه ساختگى بودن حديث را نشان مى دهد اين است كه گويد شهربانو گفت: آبيروج باد هرمز . هرمز چرا بايد نفرين شود؟ او كه به نامه پيغمبر بى حرمتى كرد ـ اگر داستان بدان صورت باشد كه نوشته اند ـ خسرو پرويز ، پسر هرمز است . اگر .

دخترى به مسجد مدينه درآمده و اگر آن دختر ، شهربانو فرزند يزدگرد بوده است ؛ دليلى بر نفرين هرمز وجود ندارد.

اين اندازه مسلم است كه پدر و جد خود را مى شناخته و از كردار آنان به خوبى آگاه بوده است .

نيز در ذيل روايت مى خوانيم كه: على بن ا لحسين را إبْنُ الْخَيرتين مى گفتند؛ زيرا برگزيده خدا از عرب هاشم است و از عجم فارس (اين فقره از حديث به صورتهاى گوناگون ديده مى شود):

خدا از بندگانش دو تيره برگزيده است ، از عرب قريش و از غير عرب فارس را .

خدا از آفريدگان خود دو صنف را برگزيد از عرب قريش و از عجم فارس را .

و در بعضى روايتها تيره برگزيده به جاى قريش ، بنى هاشم است . گويا دگرگون كردن كلمه قريش به بنى هاشم پس از برافتادن امويان و روى كار آمدن عباسيان بوده است . اين روايت به هر مضمون كه باشد ، با ظاهر قرآن و روح شريعت اسلامى سازگارى ندارد . قرآن سبب كرامت را تقوا دانسته است نه نژاد .

در چنين شريعت ، چگونه مى توان گفت قريش (به طور عموم) از ديگر طايفه ها برتر است؟ و ابو سفيان ، معاويه ، يزيد و سُهيل بن عمرو نزد خدا از قيس بن سعد بن عباده ، ابو ايوب انصارى ، سلمان فارسى و صدها تن ديگر از اين گونه مسلمانان حقيقى گرامى تر هستند؟

بلكه چگونه مى توان گفت همه فرزندان هاشم بن عبد مناف ، نزد خدا ، از ديگر

مردمان عزيزترند و با اين حكم ، رتبه ابولهب بن عبدالعُزَّى و پسران او و عباس بن عبدالمطلب و زيدالنار و جعفر كذاب را از محمّد بن يعقوب كلينى ، محمّد بن حسن طوسى ، و مفيد و شيخ انصارى و ديگران بالاتر دانست؟ آن روايت كه از احمد بن اسحاق اشعرى قمى نقل شده و امام عسكرى عليه السلام بر او خرده گرفته كه چرا به حسين بن حسن بى حرمتى كرده است ، در مورد وظيفه غير هاشميان برابر هاشميان است ، و معناى آن اين نيست كه چون حسين از نژاد هاشم است ، هر چند بكند نزد خدا عزيز است و پروردگار از او مؤاخذات نخواهد كرد

 

 

ادامه در بخش دوم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *